خرید بک لینک

درباره سایت

عباسپور

امکانات وب

یکی بود یکی نبود سه نفر بودن که میگفتن من از همه شجاع ترم بعد این سه نفر یک قراری گذاشتن که شب به گورستان بروند وهرکه برود مرکز گورستان یعنی مرده شو خانه برود و میخ بزند و او شجاع می شود یکی از این سه نفر گفت((من می روم ,این چراغ را بدهید))انها گفتند((اگر ماچراغ رابدهیم خودمان چکار کنیم )) آن مرد رفت داخل گورستان یک روحی میگفت((آی محمد نرو خطر دارد)) سرانجام اومیخ را روی لباسش می زند و میترسد ومی میرد

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان بد,داستان کودکانه, نویسنده: سام توکلی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 11:25

یکی بود یکی نبود روز جمعه بودحسنی به حمام نمی رفت باباش می گفت میای میای بریم حمام حسنی گفت:نه نمی خواهم بیام بعد رفت نشست توی سایه جوجه امد حسنی گفت:میای بریم بازی جوجه گفت نه من با توی کسیف بازی نمی کنم بعد حسنی حوسلش سر رفت وبعد با باباش رفت حمام تمام

برچسب: داستان,داستان کوتاه,داستان های کوتاه,داستان عاشقانه,داستان به انگلیسی,داستان فیلم فروشنده,داستان های عاشقانه,داستانهای واقعی,داستان بد,داستان کودکانه, نویسنده: سام توکلی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 11:24

صفحه بندی